زبان مادری ام را از اجتماع بر باد رفته خالی میکنم

کلید در خونم جریان دارد اما

باغ ناتمام است و کاج

سهم بلندی برای ایستادن نیست

در ابتدای جنون می زیم

هر جای تنم که نگاه میکنی

کودکی مرده است

هر جای اتاق پرنده ای منتفی است

تا دلم شور میزند

در را به بغض هایم آلوده میکنم

و این آغشتگی

از سلام های تازه کم میکند

سری که خالی از چراغ، درد میکند

گورستان متروکی ست

چقدر گفتم

ترجیح می دهم که

حالم خوب است ظاهرا

و مجروح نیستم هیچ فتحی را

اما تو زن!

 دیدی غریب بودم؟

دیدی این مرد بیچاره بود؟

جسته و گریخته حتی بلوغ را فهمید؟

آدمی که رگ خواب خود را گم میکند

سهم عزیز تری از پاییز باغ ندارد

نبضم از هیچ مریمی خیس نیست

کمی از اعجاز نطفه های بی دلیل کاش سرایت می کرد