جایی که برای ایستادن/هزار سرباز در زانو ،کم است
اتاقی تاریک،و فندکی که می زنم،سالها بعد
کجای گریه هایم گمت میکنم؟
حالا درست نقطه ی گیج یک بوسیدن ایم
در اسم کوچک مان که متواری می شویم،سالها غریبه
.
گلوی سلام هایم از چه بغض هایی،که هنوز است
درست لحظه ی تغزل زنی
پای رفتن و نرفتن
تحمل چه پروانه هایی را که،عطسه نکردم
چقدر دیوانگی
دایره ی گیجی که دورت میگردم
من فقط در نداشتن ات آزاد ام
تصور هایم از تو را،با دست بند
از کنارت هل می دهند
من بازداشتی ای هستم
که از تمام عمر خود
دی ماه را به یاد می آورد فقط
شما هم لطفا سیگار تان را
در جنسیت من له نکنید
حالا که اسم کوچک ام را پیر می شوم
شما هم لطفا در معصومیت ام
کلید نچرخانید
حالا این نای بریده از شب نامه خالی ست
که حتی در بودن خود متواری هستم
انگار برای فرار است که ،به دنیا آمده ام
جایی که برای ایستادن
هزار سرباز در زانو ،کم است
https://telegram.me/ebrahim_aalipour
ابراهیم عالی پور